آزادانه صحبت کن
محفل دوستان حسین
تاريخ : چهارشنبه نهم فروردین 1391 | نویسنده : حسین
به نام خدا

**توجه :این مطلب ، پست ثابت می باشد**




تاريخ : دوشنبه دوم دی 1392 | نویسنده : حسین

به نام خدا

سلام دوستان

بالاخره روز اعزام ما (92/10/1) هم رسید.

اتفاقات و خاطرات زیادی پیش اومد که نوشتن شون کلی مطلب میشه. پس پیشاپیش معذرت.


خب داستان از این قرار بود که ساعت 7:10 صبح جلوی درب نظام وظیفه شهرمون بودم. قبلا اعلام کرده بودن که 7 بیایید. اما تا ساعت 9.30 هیچ کاری انجام ندادن و همگی در سرمای استخوان سوز، داشتن به خودشون می لرزیدن! البته من به همراه بابام و ماشین اومده بودیم و بخاری رو روشن کردیم و سردمون نشد! D:
بعضی ها با همه اعضای خانواده از خواهر و برادر و دایی و عمو گرفته تا بقال سرکوچه شون اومده بودن!!!! بعضی ها هم که ماشالله دقیق نود که هیچی در ضربات پنالتی بودن! دقیقا همون روز رفتن کپی روبروی نظام وظیفه و یه صف تشکیل دادن که باید می بودی و میدیدی!!! (البته بگذریم که کپی شناسنامه و کارت ملی هم اصلا نیاز نبود!!!!)

خلاصه اینکه حدود ساعت های 8 بود که دوستام اومدن و تعدادمون به 8 نفر افزایش پیدا کرد! انبوه جمعیت رو که دیدم، فهمیدم که چقد آدم تحصیل کرده بی کار فقط توی شهر خودمون داریم!!!!!!

عده ای بسیار ناشیانه عمل کردن و کلی اسباب و اثاث با خودشون اورده بودن. توی اون سرما؛ موهاشون رو  کچل کرده بودن. خودشون رو برای خدمت آماده کرده بودن، با تمام اعضای فامیل خداحافظی کرده بودن. موبایل ها رو گذاشته بودن تو خونه، ولی چون قرن 21 عصر ارتباطاته، از دوستانی که ماه های قبل رفته بودن تلفنی پرسیدم و اینترنت رو نیز چک کرده بودم، بسیار حرفه ای عمل کردم و فقط برگه های مورد نیاز رو با خودم بردم. موهام رو کوتاه نکردم. یه وعده غذا با خودم بردم. و مهم تر از همه موبایل رو هم اوردم!!!!

همون طور که گفتم ساعت 9.30 به خطمون کردن. چون اول ماه های زوج، افراد فوق دیپلم به بالا (کسایی که سواد آکادمیک دارن) رو اعزام میکنن، طرز برخوردشون کاملا فرق داشت و خیلی مودبانه برخورد میکردن! این چیزا از نظام وظیفه واقعا بعیده!

بعد اعلام کردن، اونایی که کد دارن جدا بشن. هر پادگانی که بودن رو دسته بندی کردن و با اتوبوس فرستادن. تقریبا تا ساعت 11.30 این مراحل طول کشید. سپس نوبت ما (کد 226 یا همون مازاد ها) شد.

از دوستام فقط 2 نفر باقی موند که اونا هم شرایط من رو داشتن. مابقی سوار اتوبوس شدن و رفتن. از استرس داشتم می مردم! آخه اونا باید جای خدمتت رو مشخص میکردن! ابتدا اعلام کردن که 01 ارتش (معروف به هتل 01 که ادامه توضیح میدم....) ظرفیت خالی نداره و باید بین اون سه محل دیگه که اونا سهمیه دارن تقسیم بشیم. هر یک از دیگری بدتر!!!!!! اما چون روز تولد امام رضا (ع)، با توکل بر خدا رفتم دفترچه رو پست کردم، همه چی رو به خدا سپردم. با این شرایط که پیش اومد فهمیدم که 02 قطعی شده! اما اون لحظه خدا کمک کرد و یه فکس رسید که هرچی لیسانس به بالا دارید بفرستید 01

خدا رو شکر من و 2 تا رفیق ام، افتادیم 01 ارتش. بسیار خوشحال و خرسند شدیم!

ساعت تقریبا 12 ظهر بود که گفتن سوار اتوبوس شید. فورا رفتم و 3 تا صندلی در ردیف جلو گرفتم و دوستام هم کنارم نشستن. اتوبوس به طور رسمی 1:15 بعد از ظهر حرکت کرد. به دلیل اعتراضات مکرر ما، بالاخره لامصب دقیقا ساعت 4:10 عصر نگه داشت!!!!!!!!!!!! (از ساعت 7 صبح که رفته بودیم تا اون موقع یه لیوان آب یا غذایی نخورده بودیم و مهم تر اینکه دستشویی نرفته بودیم!!!!!!!). با پرس و چو متوجه شدیم اونجا فقط دستشویی داره (خیلی هم کثیف بود!!!) و غذا تموم کرده. البته من از قبل می دونستم باید با خودمون غذا ببریم ولی چون 43 نفر دیگه تو اتوبوس بودن، نمیشد جلوی اون همه آدم گرسنه، غذا بخورم! لیکن مجبور بودیم که ما هم مثل اونا تحمل کنیم! خوبی جایی که نگه داشت این بود که حداقل دستشویی رفتیم!

دوباره سوار شدیم و بعد از یه ساعت به یه رستوران خوب و تمیز رسیدیم. مجددا توقف کرد و فورا راهی نماز خونه شدیم (آخه معتقدم ام اول غذای روح بعد غذای جسم!). بعد از نماز غذا رو اوردم و با دوستان زدیم به بدن.

به دلیل سرمای منفی درجه ای هوا !!!!! غذام منجمد شده بود و مجبور بودیم با همون بخورم اش. بعد رفتیم داخل رستوران و دیدم چای نبات! می فروشه. من که بدجوری معتاد چای هستم فورا رفتم و 3 تا چای برای دوستام خریدم و خوردیم. تو اون سرما و با اون خستگی زیاد، واقــــــــــــــــــــــــــــعا چسبید! یه کم اطراف رو نگاه کردیم و دیدیم ای دل غافل، اذان مغرب هم خونده شد و بازم رفتیم نماز! اینجا بود که کلا نهار و شام، و نماز ظهر و مغرب یکی شد! D:

دوباره سوار شدیم و حرکت کردیم. این بار دیگه خستگی چیره شد و برای چند دقیقه خوابم برد. فکر کنم کمتر از 45 بود! ثانیه شماری میکردیم که زودتر برسیم و وسایل رو بگیریم و برگردیم. با دوستم که زودتر از ما حرکت کرده بودن (تقریبا 3 ساعت جلوتر) در تماس بودم. متوجه شدم اونجا زیاد کار نداریم و تا شنبه مرخصی میدن. اینو که تو اتوبوس گفتم همه بچه ها خوشحال شدن.

تقریبا ساعت 11.30 شب رسیدم. دو نفر اومدن که لیسانس بودن (از روی تک ستاره ای که روی شونه هاشون بود می شد فهمید) و گفتن به خط بشید. چون می دونستیم که افرادی که پشت سر هم هستن در یک یگان قرار میگیرن، پس همه دوستان پشت سر هم ایستادیم و خدا رو شکر در یک یگان افتادیم.چون هوا به شدت سرد بود، گفتش که دوست ندارم اذیت بشید!!! پس کارهایی رو که میگم فوری انجام بدید تا همه راحت باشیم. یک نفر که به خیال خودش می خواست نظام وظیفه رو دور بزنه، با مدرک فوق دیپلم، در بین ما بود که فورا شناسایی شد و بهش گفتن برو اراک!!!!! چون زرنگ بازی در اورده بود، اینا هم حالش رو گرفتن و گفتن که باید با هزینه شخصی بری و قبل از 12 شب برسی تا غیبت نخوری!!!! (با چارتر اختصاصی هم نمیشد نیم ساعته رسید! خخخ). سپس دکتری و فوق لیسانس ها رو جدا کردن. بعد نوبت به اعزام مجددها رسید. در انتها ما بودیم که مدرک لیسانس داشتیم!

بعد یه ساختمون نشون دادن و گفتن برید داخل. یه سری فرم دادن و پر کردیم. شامل مشخصات فردی و از کجا اومدی و دوست داری بعد از آموزشی کجا باشی و از این تیپ سوالات. بعد از پر کردن فرم، دوباره یه فوق لیسانس ما رو به خط کردن و گفت به ترتیب بگید از کجا اومدید! ما نیز چون از ایالت متحده لرستان اومده بودیم، زیاد حال نداشتیم صف تشکیل بدیم! چندتا اصفهانی و سمنانی داشتیم و اونا گفتن بچه ها به صف بشید خب! اینجا بود که با نگاهی بس خشم آلود بهشون نگاه کردیم و با جملات "چی گُتُی؟!" (ترجمه: چی گفتی؟!) و  "یَ وا اِیما بی؟!" (ترجمه: با ما بود؟!)، بنده خدا کلی ترسید و برگشت و دیگه صحبتی نکرد! خخخخ

بعد از چند دقیقه که صحبت هامون تموم شد، حس اش اومد و صف تشکیل دادیم!!!. افسر مربوطه پرسید از کدوم شهر اومدید که ما فوری اعلام کردیم و مابقی که اصفهانی و سمنانی بودن به هر دلیل (فک کنم علت اش این بود که ترسیدن!!!) هیچی نگفتن و اون افسر هم فک کرد اونا با ما هستن! خخخخخ.

گفتن برید فلان ساختمون. رفتیم اما از شانس خوب من گفتن که لباس تموم کردیم. از اونجایی که به هتل مشهوره، نخواستن ما رو اذیت کنن و گفتن برید تو آسایشگاه که گرمه. وسایل رو اوردیم خبرتون میکنیم! بعد از نیم ساعت صدامون زدن و رفتیم توی اون ساختمون. دوباره فرم دادن و پر کردیم! بعدش به ترتیب لباس ها رو دادن چون اون روز بسیار خسته بودم، حس اش نبود لباس ها رو تست کنم. گفتم هرچی شد که شد! افسری که اونجا بود گفتش که آخری باید نظافت کنه! من و 3 تا دوستام مونده بودیم. من به همراه یکی دیگه که حال نداشتیم لباس ها رو عوض کنیم، گفتیم شاید داره جدی میگه و بیرون اومدیم. اما دوتا دوست دیگه ام حرف اش رو جدی نگرفتن و موندن لباس ها رو پوشیدن. وقتی خواستن خارج بشن، افسر اجازه نداد و گفتش باید نظافت کنید! اون بنده خداها هم هرچی زبال که اون روز بچه ها درست کرده بودن رو جمع کردن!!!! اینجا بود که فهمیدن پادگانه و با کسی شوخی نداره!

خلاصه منتظر موندیم تا نظافت اونا تموم شد و رفتیم سمت اتوبوس! ساعت تقریبا 12:15 بامداد بود! اون لحظه دیدیم که یه اتوبوس جدید از سمنان رسید!!!!! فک کنم تا ساعت 3 شب اونجا مونده باشن!!!! سوار اتوبوس شدیم. 2 -3 صندلی خالی بود، شاگرد راننده با تصورات قبلی که از ترمینال داشت و باید حتما ظرفیت تکمیل بشه، اون موقع شب وسط پادگان، شروع کرد به داد زدن که ایالات متحده 3 نفر. ایالات متحده 3 نفر!!!!! یهو اتوبوس منفجر شد! تا تونستیم خندیدیم!!!! اونم کلی ضایع شد و اومد بالا! گفتیم این بدبخت ها خوابن! تازه اینجا پادگانه نه ترمینال! الان میگرنمون!!!!!

خلاصه بعد از ده دقیقه، اتوبوس حرکت کرد به سمت وطن. از اونجایی که هم راننده و هم شاگرد راننده در سازمان فضایی ناسا کار می کردن!!! و از اعضای ارشد ایستگاه بین اللملی فضایی بودن!!!!!! حسابی خودشون رو شارژ کردن و احساس گرمای شدید می کردن. به همین علت بخاری رو روشن نمی کردن! هوای داخل اتوبوس حداکثر به 8 درجه می رسید!!! تا رسیدیم به وطن، یخ زدیم! تمام جاده هم مه بسیار غلیظی بود که فقط خواست خدا بود رسیدیم!!!!دیگه واقعا خوابم می اومد. 1 ساعتی خوابیدم تا دوباره نگه داشت. بازم چای نبات داخی زدیم به بدن که این بار هم چسبید! دوباره سوار شدیم و تقریبا 9 صبح رسیدیم به وطن. فوری یه دوش آب داغ گرفتم و خوابیدم. بهترین خوابی بود که در عمرم داشتم.

تا روز شنبه مرخصی دادن. یعنی دقیقا 6 روز مرخصی!!!!



تاريخ : شنبه سی ام آذر 1392 | نویسنده : حسین

به نام خدا

سلام دوستان

فردا (1 دی 1392) ساعت 7 صبح اعزام میشم. با توجه به تحقیقات به عمل آمده، فهمیدم فردا که برم، حضور و غیاب میکنن. لباس ها رو میدن و یه سری نکته میگن مثل اینکه از ساعت چند تا چند میشه وارد و خارج پادگان شد. چه چیزایی رو میشه برد و چه چیزایی ممنوع هستن و... (بگذریم که همه افراد، چند لحظه بعد فراموش میکنن!!!! خخخخ).

دوباره میگن برید و با توجه به شانست بین 4-5 روز مرخصی میدن تا از شوک سربازی یه کم بیرون بیایی، سر رو کچل کنی!، لباس ها رو اندازه کنی و مهم تر اینکه برگردی خونه و آش پشت پای خودت رو بخوری!!!!!
چون روز بعد اعزام اربعین هستش، و در واقع دوشنبه است، پس میشه نتیجه گرفت که تا 7 صبح روز شنبه هفته بعد مرخصی میدن!! هوووووووووووورا.

اما دیگه از اون لحظه همه چیز جدی میشه و دیگه شوخی نداره! خخخخ.

هنوز مکان اعزامم مشخص نیست. دعا کنید، که خدا بخواهد و بیفتم 01 ارتش. (به هتل 01 مشهوره! به چه دلیل؟! خب معلومه. زیر لیسانس پذیرش نداره. فرمانده ها برخورد خوبی دارن و حتی شنیده شده که سرباز خطاب ات نمی کنن و با آقای دانشجو صدات میزنن!!! کافی نت. گیم نت. 2 بوفه مجهز و... داره)

ایشالله فردا صبح ما هم بشیم 01 ای و با 5 تا از دوستام برم و راحت تر برام بگذره.

این هفته کلا هفته خوبی بود. پژوهشگر برتر دانشگاه انتخاب شدم و ازم تقدیر و تشکر شد. کلی حاشیه هم داشت که چون الان استرس بسیار زیادی دارم، میزارم بعدا تعریف میکنم! دی:

فقط همین رو بگم که همه با چشم تعجب نگاه ام می کردن! چرا که به غیر از من که با این سن و سال بودم و مدرک ام کارشناسی بود، مابقی که 13 نفر بودن، تماما از اعضای هیئت علمی و اساتید دانشگاه مون بود. اون فقط با مدرک دکتری!!!!!



تاريخ : شنبه بیست و سوم آذر 1392 | نویسنده : حسین

به نام خدا

سلام دوستان.

امروز به پلیس +10 مراجعه کردم و اعلام کردن که با درخواست تمدیدم موافقت نشده!

از اونجایی که در روز تولد امام رضا (ع)، دفترچه رو پست کردم، تصمیم گرفتم توکل کنم به خدا و هرچی که برام بهتر هستش رو رقم بزنه.

قطعا سرما اذیت میکنه. چرا که در دی ماه و اوج سرمای زمستان خواهم رفت. از شانس ما هم هواشناسی اعلام کرد که 1392 سردترین سال در طول صد سال اخیره!!!!! اما چون معاف از رزم هستم،طی تحقیقات به عمل آمده، متوجه شدیم که ورزش صبحگاهی انجام نمیدم! از رژه که هر روز نیز برگزار میشه، بازم معاف هستیم و کلا شرایط زیاد سختی ندارم.

مضافا اینکه طبق اعلام تمام سربازان، سخت ترین دوره همان یک هفته اول هستش و چون هفته اول تقارن داره با رحلت پیامبر و شهادت امام رضا، پس سختی بهمون نمیدن و به جاش باید بریم سینه زدن.

با وجود اینکه خیلی کار دارم که باید انجام شون بدم، اما سربازی رو در اولویت دیدم و بایستی 1 دی اعزام بشم. چون با 3 تا از دوستام یه جا افتادیم، احتمالا شرایط بهتر بشه و زمان زودتر بگذره!

تا اون موقع درخدمتتون و تا بتونم بهتون سر میزنم.

شاد و موفق و پیروز باشید.



تاريخ : سه شنبه دوازدهم آذر 1392 | نویسنده : حسین

به نام خدا


سلام دوستان

امروز بالاخره بعد از مدت ها انتظار باشگاه پژوهشگران تشویقی مقالات رو پرداخت کرد. از اونجایی که میگن دهه شصتی ها نسل سوخته ان! قانون جدید گذاشتن که به دلیل مشکلات مالی دانشگاه آزاد و همچنین افزایش بسیار زیاد افراد جهت درخواست، پرداخت تشویقی مقالات به نصف کاهش پیدا کرده و در هر سال نهایتا 3 بار میشه از این بند استفاده نمود!!!!!

هیچی دیگه نهایتا با روحیه غمناک به بخش پژوهش دانشگاه مراجعه کردم. از اونجایی که در دانشگاه مون قله های علم و پژوهش را یکی پس از دیگری درنوردیده!!! تا به اونجا مراجعه کردم فورا شناختنم و گفتن که آقای حسین م خوش آمدی [نیشخند]. اعلام کردن که نامه رو دادن امور مالی. پس به اونجا هم سری زدم. گفتم جهت پیگیری تشویقی مقاله مزاحم شدم. اونا هم سریع گفتن آقای حسین م شما هستید؟ با دست 3 تا چکی که در وجه نوشته شده بود رو نشون داد و گفتش تا یه ربع دیگه می ریزم به حسابت.

ابتدا با تصور اینکه این مقالات رو از کسی کش رفته ام و حالا اومدم تشویقی بگیرم نگاه میکرد! (آخه طبق نوشته بالا از این قرطی بازی ها تو دانشگاه ما رسم نیستش ]نیشخند]). ولی با پاسخ کوبنده بنده مواجه شد! [نیشخند]. با اعلام اینکه 12 کنفرانس بین المللی پذیرش مقاله داشتم، دو مقاله ISI در کشور فرانسه در حال چاپ دارم و ..... در این حال بود که نعره ها کشیدند و موی همی کندند و جامه ها بدراندندی و آنقدر گریستند تا تسمه موتورشان بسوخت!!! [نیشخند]

سپس رئیس بخش مالی دانشگاه گفتش چقد بدم برام مقاله ISI چاپ میکنی؟ جهت افزایش پایه حقوقی ام به شدت به مقاله ISI نیاز دارم!!!!!!!!!!! اون لحظه بر هوای نفس خویش غلبه نمودم و با صدای بلند و رسا اعلام نمودم که بنده علم را در برابر ثروت عوض نخواهم نمود ![نیشخند]. در حالی که چندین بار از بنده سوال نمود که آیا واقعا دانشجوی اینجا هستی، چک ها رو امضا کردن و گفت برو الان می ریزم.

من که می دونستم تشویقی مقالات کاهش پیدا کرده، خودم رو برا مبلغ کمتری از قبل آماده کرده بودم. حساب ام رو چک کردم و در عین ناباوری متوجه شدم که بابت دو مقاله ISI و یک ارائه شفاهی در کنفرانس بین المللی، تنها مبلغ 1408000 تومان به حساب ریخته شد!

سکانس دوم:

همون طور که گفتم دهه شصتی ها واقعا بدبختن! به نظام وظیفه مراجعه کردم و وضعیت خدمتی ام رو پرسیدم. اعلام کرد که کد 226 شدی. گفتم یعنی چی؟ گفتش یعنی اینکه مازاد اعلام شدی!

یعنی خوشم میاد اینقد جمعیت دهه شصتی ها زیاده که هر کاری انجام میدن این موج سوم این دهه، همرام هستش! از سربازی رفتن گرفته تا تشویقی مقاله و گرفتن ارشد و سرکار رفتن و هزار تا چیز دیگه!!!!!

تو نت درباره این کد سرچ کردم. همه افرادی که این کد رو خوردن بلااستثناء به اینکه تاکید کردن که تا روز اعزام در بلاتکلیفی کامل به سر میبری! (واقعا منم همین حس رو دارم)

با این کد سه سناریو پیش رو دارم!

1-دی ماه میرم و میگن اصلا جا نداریم و برو دو ماه دیگه بیا و این مدت هم جز خدمتت محسوب میشه!!!

2- روز تقسیم چند نفر معاف بشن، دانشگاه قبول شن(چون دی ماه ثبت نام دانشگاه نیست پس این گزینه حذف میشه [نیشخند]) و.... که میگن آقای حسین م شما بفرما برو به جای ایشون خدمت کن.

3- اگر روز اعزام جای خالی اعلام بشه، یا بهترین جای ممکن می افتم یا بدترین!

بی خود نیست بهش میگن تخم مرغ شانسی [نیشخند]

باید برخدا توکل کرد و منتظر موند تا ببینم چی میشه.

 

ببخشید طولانی شد. شب و روزتان خوش



تاريخ : پنجشنبه سی ام آبان 1392 | نویسنده : حسین
به نام خدا


                             

سلام دوستان                                     

خدا رو شکر طبق معمول خبرهای خوش زیادی دارم.

هر کاری میکنم که از سربازی صحبت نکنم، نمیشه که نگفت! D:
1- دقیقا یک ماه دیگه اعزام میشم.فامیلون قول 100 درصد داده که خیالم راحت باشه که اونجا خفنه پذیرش ام میکنه.

2- طی تماسی که باشگاه پژوهشگران جوان و نخبگان دانشگاه آزاد با بنده داشت، گفتش که نامه تشویقی مقالات را به امور مالی دانشگاه داده و نهایتا تا پایان هفته پول رو به حساب ام واریز میکنن ( شماره حساب رو قبلا ازم گرفته بودن). لابد الان از خودتون می پرسید مگه قراره چقدر بدن که من دارم اینو میگم؟! خب معلومه، بابت یه ارائه شفاهی در کنفرانس بین المللی، و دوتا مقاله ISI چیزی حدود 3.300.000 تومان کاسب میشم !!!! حساب کردم اگه با همین فرمون برم، سه چهار سال دیگه جز میلیاردهای ایران و شاید جهان بشم !! D:

3- قبل از اینکه به سربازی اعزام بشم، در حال تلاش شبانه روزی ام که دو مقاله دیگه برای یه ژورنال ISI با ضریب تاثیر 0.146 که در کشور فرانسه چاپ میشه، بفرستم. اینا پذیرفته بشه (که ان شالله میشن)، جدای از تشویقی مقاله، مهر تائید ورود بدون آزمون (پذیرش ممتازی) ام در مقطع کارشناسی ارشد و حتی دکتری (واحد تهران)، خواهد شد.

4- چون قراره سربازی ام تهران باشه، با کارنامه پژوهشی ام به راحتی واحد علوم تحقیقات تهران پذیرش ام میکنه و بعد چون کارت پایان خدمت دارم با خیال راحت یه کاری تو شهرستان طهران D: پیدا میکنم و دیگه اونجا خواهم بود.

5- تصمیم داشتم کتاب و اختراع ام رو تا قبل از خدمت تموم کنم، اما به دلیل گستردگی و همچنین بحث مقالات، ان شالله موکول شدن به بعد از خدمت. یعنی آبان ماه سال آینده.

پ.ن : به تازگی با ساخت کدهای QR آشنا شدمD: از این به بعد، در کنار هر پستی که میذارم، کد QR اون رو نیز درج میکنم.


همگی تون رو دوست دارم

شاد و موفق باشید



تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 | نویسنده : حسین
به نام خدا

از بیکاری مطلق، روی آوردم به خواندن ریاضی !!!  D:
نظریه کپلر، عدد طلایی و همنهشتی رو خوندم و الان دارم فرمول جدیدی کشف میکنم که ریاضیات رو متحول کنم! D:



تاريخ : سه شنبه چهاردهم آبان 1392 | نویسنده : حسین
به نام خدا



تاريخ : شنبه یازدهم آبان 1392 | نویسنده : حسین

به نام خدا

سلام دوستان.

خب دیگه فقط 49 روز تا رفتن به خدمت مون باقی مونده. [نیشخند]

روز پنج شنبه رفتم به یکی از دوستام سر زدم. بنده خدا از تاریخ 1/6 که رفته بود سربازی تا حالا به وطن سر نزده بود [نیشخند]. یه جورایی دلم به حالش سوخت. آموزشی رو در ارتش (بسیار مقرراتی) گذروند. از شانس بدش دوره کد خورده (یعنی دو ماه دیگه باید بری یه استان دیگه و کلی اذیت اش کنن تا درجه ستوان دومی بهش بدن!!!) تازه بعد از اینا باید 17 ماه دیگه سربازی انجام بده تا کارت پایان خدمت بهش بدن !!!!! . مابقی دوستام که رفتن یا در شرف رفتن هستن شرایط بدتر از این دارن!!!!

وقتی وضعیت خودمو نگاه میکنم، می بینم خدا بهم لطف کرده. کلا 11 ماه خدمت اونم در بهترین جای ممکن در کشور (اینقد خفنه از گفتن اسمش معذوریم [نیشخند]). بعدش هم بدون کنکور وارد دانشگاه میشم.

اون روز ماشین اوردم و کلی با رفیق ام دور زدیم. میگفتش درسته سختی داره اما خب، می گذره. از صحبت هایی که انجام داد فهمیدم 4 تا چیز سخت داره: 1- دوری از خانواده و دوستان، 2- هر روز ساعت 4 صبح بیدار شدن، 3- تلف شدن بهترین زمان جوانی ات، 4- و مهم تر از همه کچل کردن [نیشخند]

با وجود اینکه یکی از بهترین های ورودی های ما بود ولی اونم بدتر از من کنکور رو خراب کرده بود. چند تا دیگه از رفیق های درس خونمون هم همین مشکل رو داشتن و نتونستن نتیجه مطلوب کسب کنن. علت اش چه هست نمی دونم!!!! شاید کم کاری از طرف ما بوده باشه که زیاد درس نخوندیم، اما قطعا نباید همه ماجرا باشه!!!

با اینکه عادت ندارم، قبل از 100 درصد اوکی شدن کارم، اون رو به کسی بگم، اما احساس میکنم اینو باید گفت. دیروز از بخش پژوهش دانشگاه تماس گرفتن (خانم ....). گفتش که مدارک مربوط به کارهای پژوهشی ام رو بهشون بدم. علت رو پرسیدم، گفتن به احتمال زیاد پژوهشگر برتر خواهی شد. منم که دست و پام رو گم کرده بوده گفتم سه سوته اونجام [نیشخند]. که خانم ... گفتن جناب آقای حسین م، نیازی نیستش! الان با گوشی خودم، ایمیل ام رو برات اس میکنم، میل اش کن خودم برات پرینت میگیرم [تعجب]

اولین باری بود می دیدم، یکی اینقد تحویل ام میگیره [نیشخند]

بازم لطف خدا شامل حالم شد.[لبخند]

+پ.ن : دقایقی پیش، نتایج داوری مقالات یه کنفرانس بین المللی دیگه اعلام شد و خدا رو شکر، مقاله ام به صورت ارائه شفاهی پذیرفته شد.

خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا شکرت.




تاريخ : شنبه بیست و هفتم مهر 1392 | نویسنده : حسین

به نام خدا

سلام دوستان.

خب جونم براتون بگه اینکه به دلیل این که می خوام سربازی جای خوب بیافتم، 15 روزه ریش هام رو نزدم !!! چهره ام رو تصور کنید [نیشخند]

امروز چند تا تصمیم گرفتم !

1- تا 64 روزی که به خدمت ام باقی مونده، روزهای یکشنبه و سه شنبه به کلاس ETABS برم و جزوه ام رو تکمیل کنم.

2- روزانه 1 تا 2 ساعت دودنگی کنم تا در آموزشی کم نیارم ! [تشویش]

3- از اونجایی که به گرایش های سازه و مدیریت ساخت (زیر مجموعه های عمران) علاقه دارم، و نمی تونم یکی شون رو انتخاب کنم، تصمیم گرفتم بعد از سربازی برای ارشد اول سازه رو شرکت کنم و بعدش مدیریت ساخت رو هم بگیرم. در واقع دوتا مدرک ارشد داشته باشم. لامصب خیلی کلاس داره [نیشخند]





اسلایدر